فصل مشترک



امروز بعینه گذر عمر و نسلها رو می دیدم،وقتی در صندوق چوبی آهنی مادر بزرگ رو باز می کردیم،پارچه ها و گلدوزی ها ،دست دوخته ها و چهل تیکه ها،جلد قرآن و جانماز،طشت و لگن مسی جهازش،صرفه جویی ها و زنیت هاش ...هم دلم می خواست حفظشون کنم،هم امکانش نبود،انگار این اشیاء نبود بلکه خاطرات و قسمتی از گذسته و هویتم بود که مجبور بودی ازشون دل بکنی تا بتونی پایه و مبنایی برای نسل بعدت جور کنی تا آغازی باشد بر این پایان .و...پایانی شود بر آغازی دیگر.


